سرگذشت آلبرت انیشتین

سرگذشت آلبرت انیشتین

آلبرت اینشتین طفل کودنی که در شمار نوابغ درآمد ولی هر کودک ابلهی نیز نابغه نمیشود.

              چند سال پیش موقع گردش در یکی از شهرهای کوچک جنوب آلمان یکی از دوستانم بازوی مرا گرفت و با انگشت پنجره ای را که در زیر آن دکانی دیده میشد نشان داد و گفت اینشتین در این اطاق کوچک بدنیا آمده است.

              من بعد از ظهر همانروز با عموی اینشتین درباره برادر زاده اش صحبت کردم.قیافه این مرد چندان دلپسند نبود و من از این امر متعجب نشدم زیرا همین انیشتین معروف هم قیافه ای داشت که هیچکس گمان نمیکرد روزی مرد بزرگی شود.در صورتیکه امروز اینشتین نابغه سرشناس عصر ماست و یکی از بزرگترین متفکرین و دانشمندان جهان شمرده میشود.آلبرت در زمان کودکی بچه تنبل و بیکاره ای بود و صحبت کردن برای او بسیار دشوار بود.وکار ابلهی و کودنی او بجایی رسده بود که آموزگارانش را از پیشرفت وی مایوس ساخت.پدر و مادرش معتقد بودند که خداوند بچه ای بیهوش تر از آلبرت کوچک نیافریده است.اما وقتی که آلبرت شهرت جهانی بدست آورد همه کس مانند خود او متعجب شدند زیرا او در یکی از روزهای زندگانی خود بیکباره مشهور شد.اینشتین اعتراف می کند که تاکنون  به راز این شهرت ناگهانی پی نبرده است.اینشتین خداوند نظریه نسبی مرد بسیار عجیبی است و چیزهایی که دیگران هستی خود را برای آنها فدا می کنند برای او هیچگونه ارزشی ندارد.دیگران شب و روز در راه تحصیل ثروت تلاش می کنند اما ااینشتین  هرگز به اینگونه چیزها نمی اندیشد.

                وقتی عازم آمریکا شد کاپیتان کشتی به پاس احترام این دانشمند بزرگ خواست که مجللترین اطاق کشتی را در اختیار او بگذارد ولی او نپذیرفت و یک اطاق درجه سه را انتخاب کرد.در پنجاهمین سال تولد اینشتین سراسر آلمان به افتخار او جشن گرفت و مجسمه او را در پوتسدام نصب کردند.ملت آلمان خانه ای برای او ساخت و کشتی مجللی به او هدیه داد و به این ترتیب فرزند ارجمند خود را تکریم و تجلیل کرد.اما پس از چند سال دولت آلمان فرمان مصادره اموال او را صادر کرد و از مراجعتش به خاک آلمان جلوگیری کرد.اینشتین ناگزیر در بلژیک به سر برد و در این موقع بود که هر شب پاسبانی در اطاق خواب او می خوابید.

           وقتیکه او برای تدریس ریاضیات در دانشگاه پرینستون به نیویورک رسید چون از روزنامه نویسان و خبرنگاران و ازدحام مردم معذب می شد دستانش قبل از لنگر انداختن کشتی او را به وسیله قایق موتوری به ساحل بردند و بی انکه کسی متوجه شود دانشمند بزرگ را از ازدحام نجات دادند.او معتقد است که در روی زمین فقط دوازده نفر به رموز نظریه نسبیت او پی برده اند در حالیکه برای تشریح این نظریه در حدود نهصد جلد کتاب نوشته شده است.

         این استاد بزرگ نظریه خود را به این صورت ساده بیان می کند:اگر یکساعت را با دختر زیبایی بسربرید بنظر شما زودتر از یک دقیقه سپری می شود.حال اگر یک دقیقه روی یک بخاری گرمی بنشینید بنظر شما از یکساعت درازتر است.

         من به صحت نظریه نسبیت او عقیده دارم و اگر شما تردیدی دارید میتوانید آزمایش کنید.اگر شما حاضر باشید تنها یک دقیقه روی بخاری گرمی بنشینید من هم حاضرم یک ساعت با دختر زیبایی بنشینم.آن وقت خواهیم فهمید که نتیجه چه میشود.

        اکنون که سخن از زن بمیان آمد باید بگویم که اینشتین تاکنون دو بار ازدواج کرده است و از نخستین زن خود دو بچه دارد که هر دو بی اندازه هوشیارند .خانم او اعتراف می کند که از نظریه نسبیت او چیزی نفهمیده است ولی او به راز دیگری پی برده است که برای یک زن بسیار ارزش دارد و آن روح شوهرش است.

              خانم او اغلب دوستان خود را برای چای دعوت می کند و دلش می خواهد که استاد هم در آن مجلس حاضر شود اما اینشتین فریاد میزند که: نه نه....من فرار میکنم اینجا نمیتوان کار کرد ......   من طاقت تحمل این عذاب را ندارم ......ولی خانم او به این داد وفریادها اهمیت نمیدهد.و شوهرش را بحال خود وامیگذارد تا آتش خشمش فرو نشیند سپس با سیاست زنانه ای او را به محفل دوستان خود میبرد.به او چای میدهد و به این ترتیب او را وادار به استراحت میکند.

            خانمش میگوید که استاد به نظم و ترتیب علاقه خاصی دارد اما در زندگی خودش نظم و ترتیبی مشاهده نمی شود.هر کاری که دلش بخواهد میکند و زندگی او روی دو اصل بنا شده است:نخست انکه تابع هیچ قاعده و ترتیبی نباشد و دوم اینکه تحت تاثیر عقاید و افکار دیگران واقع نشود.

           زندگی او بسیار ساده است.همیشه با لباسهای کهنه اطو نکرده گردش می کند و کمتر دیده می شود که کلاه بسر بگذارد.موقع حمام سوت میزند و آواز میخواند.صورت خود را با همان صابون حمام میتراشدزیرا این شخص که میخواهد معمای کائنات را حل کند اعتقاد دارد که استعمال دو نوع صابون فکر را آشفته می سازد.

               ناگفته نماند که او مرد بسیار خوشبختی هم هست.من ز فلسفه خوشبختی او بیشتر از نظریه نسبیت او استفاده کرده ام.و این فلسفه را بسیار گرانبها میدانم.او خود را از اینرو خوشبخت میداند که به هیچکس احتیاج ندارد و از کسی پول عنوان یا مدح و ثنا نمیخواهد.او خوشبختی خود را در کار خود و سرگرمیهایی مانند نواختن ویولن و چیزهای دیگر میداند و از ویولن خود بیشتر از چیزهای دیگر لذت میبرد.و خودش می گوید که گاهگاهی درباره آهنگهای موسیقی می اندیشد و افکارش متوجه عالم موسیقی است.روزی در برلین سوار تاکسی شد و وقتی به مقصد رسید اسکناسی به شوفر داد و بقیه آن را گرفت و شمرد و ناگهان رو به شوفر کرد و چنین گفت:آقای شوفر در حساب اشتباه کرده اید.

              راننده پولها را گرفت و شمرد و دوباره بدست او داده و گفت:آقا افسوس که شما چیزی از حساب نمی دانید.

منبع:کتاب مطالب مجهول درباره اشخاص معروف(دیل کارنگی)

 

 

۵
از ۵
۸ مشارکت کننده

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

لطفا نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

لطفا پس از پرداخت حتما کد پیگیری پرداخت یا اسکرین شات آن را از طریق ایمیل support@ielcot.ir ارسال کنید.

از وبسایت همکاران و مشتریان ما دیدن کنید.

تصویر 100*150 در بخشهای محصولات فروشگاهی و وبسایت همکاران=50000 تومان ماهانه
متن لینکدار بتنهایی در قسمت پانویس سایت=25000 تومان ماهانه(سایت-وبلاگ-شبکه اجتماعی)

برای تبلیغات بنری با توجه به اندازه و مکان درج بنر و ثابت یا متحرک بودن آن تفاوت قیمت وجود دارد.لطفا با دادن مشخصات از قسمت تماس با ما یا پیامک به 500010401212123 پیگیری کنید.

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش