چند دقیقه دیرتر...

داستان کوتاه:
 اتوبوسش دیر شده بود.خدا خدا میکرد زودتر برسه وگرنه مجبور بود فرداش برای همون کار اداریش یه روز از کار و زندگیش بیفته و دوباره شلوغی و علافی اداره رو تحمل کنه.
بهر صورت اتوبوس رسید و سوار شد.سر هر ایستگاه که اتوبوس میخواست وایسته به ساعتش نگاه میکرد.کمتر از یک ساعت و نیم وقت داشت برای رد شدن از هفت تا ایستگاه و یک اداره شلوغ.ولی چون بخاطر کرونا مسافرا کم بودن امیدوار بود که بالاخره زود به کارش برسه.بالاخره رسید.با عجله پیاده شد.همون خیابون همیشگی.اصلا از اون مسیر خوشش نمیومد.فقط میخواست کارش انجام بشه و برگرده.با عجله از پیاده رو رد میشد.گاهی به ویترین مغازه ها نگاهی میکرد.مردمی که از جلوش رد میشدن پیش چشمش مثل درختایی بودن که راه میرفتن.کمی جلوتر صدایی از کنار دیوار توجهش رو جلب کرد.پیر مرد گدایی کنار خیابون نشسته بود و مدام تکرار میکرد: محض رضای خدا کمکی بکنین.دو روزه فقط آب خوردم.فقط به اندازه یه نون.محض رضای خدا...
با خودش فکر کرد:استغفرالله.همه چی پیشرفت کرده.گداهام پیشرفت کردن.مثلا میخواد پول بیشتری بگیره چه حرفا میزنه!!!خجالتم خوب چیزیه حتی واسه گداها.
داشت با خودش حرفای پیرمرد رو تحلیل میکرد که دلش بحالش سوخت.خواست یه پولی بهش بده ولی چند متری ازش دور شده بود.زورش اومد برگرده کارشم داشت دیر میشد.
نباید به فردا می کشید.تصمیمشو گرفت : برگشتنا یه چیزی بهش میدم.گناه داره.

تیز خودشو به اداره رسوند.خوشبختانه زیاد شلوغ نبود.با تمام سرعت کاراشو انجام داد و تا ده دقیقه به پایان وقت اداری همه کاراشو ردیف کرد.خوشحال بود که اموراتش سر وقت مرتب شده بود.با خیال راحت از مسیر قبلیش برگشت.نزدیکای ایستگاه که رسید متوجه شد خیابون شلوغتر شده.ولی دیگه عجله ای نداشت.
نزدیکتر که شد آمبولانس اورژانس رو دید که نزدیک باجه روزنامه فروشی پارک کرده بود.خودشو از بین جمعیت رد کرد.کنجکاو شده بود.مگه چه خبره؟ نزدیکتر که رسید خشکش زد.مامورای اورژانس روی زمین داشتن به  کمک دو سه نفر دیگه از مردم یه جنازه رو از روی زمین بلند میکردن.مثل اینکه تصادف کرده بود.دو سه بار صدای لا اله الا الله از بین جمعیت بلند شد.شنید که یکی گفت:خدا راحتش کرد.خدا بیامرزش.
همینطور داشت نگاه میکرد که جنازه رو از جلوش رد کردن.

اون اشتباه میکرد.کسی تصادف نکرده بود.
چهره تکیده و رنگ پریده با چشمهای باز و لبهای خشک پیرمرد گدا روی تخت برانکارد نزدیک بود قلبشو از جا بکنه.همون پیرمردی که بیست دقیقه پیش برای پول یه نون بهش التماس میکرد!
دستش با یه اسکناس هزار تومنی مچاله شده توی جیبش  داشت میلرزید.
از پشت چشم خیسش رفتن آمبولانسو خوب ندید.
مردم داشتن پراکنده میشدن.
صدای پیرمرد توی ذهنش زنگ میزد:
...فقط به اندازه یه نون.محض رضای خدا...

 

 

 

 

۵
از ۵
۳ مشارکت کننده

نوشته های اخیر

دسته بندی ها

لطفا نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

لطفا پس از پرداخت حتما کد پیگیری پرداخت یا اسکرین شات آن را از طریق ایمیل support@ielcot.ir ارسال کنید.

از وبسایت همکاران و مشتریان ما دیدن کنید.

تصویر 100*150 در بخشهای محصولات فروشگاهی و وبسایت همکاران=50000 تومان ماهانه
متن لینکدار بتنهایی در قسمت پانویس سایت=25000 تومان ماهانه(سایت-وبلاگ-شبکه اجتماعی)

برای تبلیغات بنری با توجه به اندازه و مکان درج بنر و ثابت یا متحرک بودن آن تفاوت قیمت وجود دارد.لطفا با دادن مشخصات از قسمت تماس با ما یا پیامک به 500010401212123 پیگیری کنید.

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش